۱ شهریور ۱۳۸۷

همین خداحافظ...

...زق زق زخمی کهنه در پس پیراهنم...
باد می‌آيد
باران می‌آيد
نه، چيزی نيست ...
خسته ام خیلی خسته...
تو هی زلال‌تر از باران...
دلِ بی‌قرارِ من...
رو به آن نيمکتِ رنگ و رو رفته ...
يک بوسه برای بدرقه ...
دو گام فاصله تا بغض...
این تاوان رنج رسولان است ...
همین خداحافظ

<-- ... -->

چه فکر نازک و غمناکی...

بخوان

چه روزهای هراس آور و دلهره آمیزی ff.jpg

می خواهم بشناسمت

دیگر بار پیش از آنکه بکوچم

و نگاهم را به بالا بدوزم

دست هایم را بلند می کنم

به سوی تویی که از او گریزانم

و به شکوهمندی

می ستایمش

که هماره صدای او طنین می افکند

وبر پریشانی ام این کلام درخشان نقش بسته است

به خدای ناشناخته ام

ازاویم گرچه تا این دم

در جمعی خیانت ورز مانده ام

می خواهم بگریزم

ای ناشناخته می خواهم بشناسمت

ای چنگ انداخته در میانه جانم

ای چون طوفان به تلاطم آورنده زندگی

توای دست نا یافتنی آشنا

می خواهم بشناسمت و به خدمت ات در آیم

به خدای ناشناخته ام

خداوندا گم شده ام

مست و منگ

درد ورنج

وحشت دارم از اعماق شب

درختان پاییز

مثل صليبي متروك

نيشخند می زنند

خودم را می بینم بر لبه ابرها ایستاده

ابرها که بی امان می بارند

تلخ و سرد

و هزاران قابیل که بر جنازه های ورم کرده

شادی های معمول را سر می کشند

به خدای ناشناخته ام

می خواهم بشناسمت

تا برگورهای آرام اندیشه هایم

سایه های تو

اشتیاق های هرزه ام را بسوزاند

می خواهم بشناسمت

تا بهار نیامده

موی به باد ، سینه به دریا بسپارم

و نوازش افسرده انگشتانم را

به آن همه بنفشه

می خواهم بشناسمت

تا این آواز صلیب را از یاد ببرم

تا این باد که دیوانه وار بر پنجره ام می کوبد

و این باران که بر اتاقم می بارد

نوازش نگاه تو باشد

که به نرمی باران تسخیرم می کند

می خواهم بشناسمت

که بی تو

دشمنی تلخ در پس روزهایم پرسه می زند

به خدای ناشناخته ام

می خواهم بشناسمت

حكيمه حسني – مشهد مقدس - دیماه 86

ساخت و پشتيباني:
گستره تجارت الکترونيک
با نيروي:
مووبل تایپ 3.33