چه روزهای هراس آور و دلهره آمیزی
می خواهم بشناسمت
دیگر بار پیش از آنکه بکوچم
و نگاهم را به بالا بدوزم
دست هایم را بلند می کنم
به سوی تویی که از او گریزانم
و به شکوهمندی
می ستایمش
که هماره صدای او طنین می افکند
وبر پریشانی ام این کلام درخشان نقش بسته است
به خدای ناشناخته ام
ازاویم گرچه تا این دم
در جمعی خیانت ورز مانده ام
می خواهم بگریزم
ای ناشناخته می خواهم بشناسمت
ای چنگ انداخته در میانه جانم
ای چون طوفان به تلاطم آورنده زندگی
توای دست نا یافتنی آشنا
می خواهم بشناسمت و به خدمت ات در آیم
به خدای ناشناخته ام
خداوندا گم شده ام
مست و منگ
درد ورنج
وحشت دارم از اعماق شب
درختان پاییز
مثل صليبي متروك
نيشخند می زنند
خودم را می بینم بر لبه ابرها ایستاده
ابرها که بی امان می بارند
تلخ و سرد
و هزاران قابیل که بر جنازه های ورم کرده
شادی های معمول را سر می کشند
به خدای ناشناخته ام
می خواهم بشناسمت
تا برگورهای آرام اندیشه هایم
سایه های تو
اشتیاق های هرزه ام را بسوزاند
می خواهم بشناسمت
تا بهار نیامده
موی به باد ، سینه به دریا بسپارم
و نوازش افسرده انگشتانم را
به آن همه بنفشه
می خواهم بشناسمت
تا این آواز صلیب را از یاد ببرم
تا این باد که دیوانه وار بر پنجره ام می کوبد
و این باران که بر اتاقم می بارد
نوازش نگاه تو باشد
که به نرمی باران تسخیرم می کند
می خواهم بشناسمت
که بی تو
دشمنی تلخ در پس روزهایم پرسه می زند
به خدای ناشناخته ام
می خواهم بشناسمت
حكيمه حسني – مشهد مقدس - دیماه 86