چشمهای گر گرفته بادامی

مهم نیست سکوت هم که کرده باشی وحشی ترین کلام تو حرکت برگ بود بر شاخه های جوان ، بر شانه های بلندت درسایه روشن جنگل های نمناک بوی تو را از نزدیکترین فاصله احساس کردم در آن جنگل های گسترده در مه و باران هرچه کردم نتوانستم با راش های جوان بنویسم « اين نيز بگذرد... »
نشد ! می فهمی نشد!
در جاده های برگ پوش پر از پیچ و تاب تو هر روز می دیدی زنی با چشم های میشی روشن زنیکه از زمان تولد عاشقانه ميخواند ترانه سيال سبز پيوستن را براي مردم شهر، زنی كه زاده ي تجمع توست .
اما همه این روزها همان ترس همیشگی ...اگر چشمش به سردی بنشیند و روح سبز جنگلی اش میان قلب من ویران شود اگر در تو هیچ نباشدآنوقت دراین راههای پیچاپیچ توان فراری در من خواهد بود؟
اما نه ترجیح میوه های وحشی چشمانت بر نان شهری این و آن حرفی بود تازه و نایاب ، تو را جور دیگری دوست دارم ... خودت هم می دانی...
این صدای تو بود : همیشه جنگل باش همیشه سبز و تپنده ، ای چشمهای گر گرفته بادامی ، باید که در هجوم این همه علف های هرز درخت بمانی.
عجیب می ترسم از ثانیه هایی که از تو تهی شود از شلوغی هایی که دیگر صدای برگها را زیر پاهایم احساس نكنم ، ازدیدن این دریای بی انتها و تمام نشدنی آن هم بدون تو خیلی می ترسم بدون تو حوصله دوباره دیدنش را ندارم...
بیا همه داشته هایم را با هم نصف کنیم ، نصف این سیب مال تو، نصف این نور اصلا من نصف کردن با تو را دوست دارم نصف کردن روشني ... نصف کردن تمام داشته ها ... نصف کردن تمام نداشته ها .. همه چيز در همين جملات پنهان است ... اين تمام آن چيزي است که من سعي کرده ام بياموزم و براي تو بگویم .
هرروز خورشید از شانه های لرزان دریا بالا می آید و موج های وحشی مثل سيل مي آيند و ويران مي کنند و هيچ چيز باقي نمي گذارند - خودشان مي آيند ... هميشه آمده اند ... از آن ابتداي خلقت تا حالا ...در خشک ترين حوالي اين خاک هم مي آيند ...با آمدنشان هيچ چيزي هم پا نمي گيرد ... نه گياهي سبز مي شود ... نه مي شود کاريشان کرد ...در جنگ با ساحل می میرند و لذت بازگشت به دریا همان ارزش جنگیدن در زندگی ، همان زیستن در مقابل مرگ است که به همه چیز شکوه می بخشد ...
تمام خواب های دریای خزر را به شب چشمانت می بخشم وقتی موج ها زیر پاهایت همه قایق هستند و ماسه ها در گامهایت می رقصند و تو را رو در رو در خورشید و پشت سر ، شب در ماه می بینم . تور ا هر لحظه در نفسم می خوانم جفت جوان من... من نیمه توام جهان من ...یادت می آید گفتی تو میتوانی تا ابدیت گریه کنی شانه هایم از جهان صبورترند ...
تکلیف بوسه و باران با تو قبول؟ بیا برویم یک جای دور رویاهایمان را شبیه ترانه برای هم بخوانیم ما به خودمان مربوطیم زیر باران بنشینیم و صریح و بی سایه طعم بوسه را بچشیم و یک استکان چای ... ببین هنوز سنگچین اجاق گرم است...