صفحه نخست | شهریور ۱۳۸۷ »

تیر ۱۳۸۷ بايگاني

۱۶ تیر ۱۳۸۷

چشمهای گر گرفته بادامی

PIC_0278.jpg
مهم نیست سکوت هم که کرده باشی وحشی ترین کلام تو حرکت برگ بود بر شاخه های جوان ، بر شانه های بلندت درسایه روشن جنگل های نمناک بوی تو را از نزدیکترین فاصله احساس کردم در آن جنگل های گسترده در مه و باران هرچه کردم نتوانستم با راش های جوان بنویسم « اين نيز بگذرد... »
نشد ! می فهمی نشد!
در جاده های برگ پوش پر از پیچ و تاب تو هر روز می دیدی زنی با چشم های میشی روشن زنیکه از زمان تولد عاشقانه ميخواند ترانه سيال سبز پيوستن را براي مردم شهر، زنی كه زاده ي تجمع توست .
اما همه این روزها همان ترس همیشگی ...اگر چشمش به سردی بنشیند و روح سبز جنگلی اش میان قلب من ویران شود اگر در تو هیچ نباشدآنوقت دراین راههای پیچاپیچ توان فراری در من خواهد بود؟
اما نه ترجیح میوه های وحشی چشمانت بر نان شهری این و آن حرفی بود تازه و نایاب ، تو را جور دیگری دوست دارم ... خودت هم می دانی...
این صدای تو بود : همیشه جنگل باش همیشه سبز و تپنده ، ای چشمهای گر گرفته بادامی ، باید که در هجوم این همه علف های هرز درخت بمانی.
عجیب می ترسم از ثانیه هایی که از تو تهی شود از شلوغی هایی که دیگر صدای برگها را زیر پاهایم احساس نكنم ، ازدیدن این دریای بی انتها و تمام نشدنی آن هم بدون تو خیلی می ترسم بدون تو حوصله دوباره دیدنش را ندارم...
بیا همه داشته هایم را با هم نصف کنیم ، نصف این سیب مال تو، نصف این نور اصلا من نصف کردن با تو را دوست دارم نصف کردن روشني ... نصف کردن تمام داشته ها ... نصف کردن تمام نداشته ها .. همه چيز در همين جملات پنهان است ... اين تمام آن چيزي است که من سعي کرده ام بياموزم و براي تو بگویم .
هرروز خورشید از شانه های لرزان دریا بالا می آید و موج های وحشی مثل سيل مي آيند و ويران مي کنند و هيچ چيز باقي نمي گذارند - خودشان مي آيند ... هميشه آمده اند ... از آن ابتداي خلقت تا حالا ...در خشک ترين حوالي اين خاک هم مي آيند ...با آمدنشان هيچ چيزي هم پا نمي گيرد ... نه گياهي سبز مي شود ... نه مي شود کاريشان کرد ...در جنگ با ساحل می میرند و لذت بازگشت به دریا همان ارزش جنگیدن در زندگی ، همان زیستن در مقابل مرگ است که به همه چیز شکوه می بخشد ...
تمام خواب های دریای خزر را به شب چشمانت می بخشم وقتی موج ها زیر پاهایت همه قایق هستند و ماسه ها در گامهایت می رقصند و تو را رو در رو در خورشید و پشت سر ، شب در ماه می بینم . تور ا هر لحظه در نفسم می خوانم جفت جوان من... من نیمه توام جهان من ...یادت می آید گفتی تو میتوانی تا ابدیت گریه کنی شانه هایم از جهان صبورترند ...
تکلیف بوسه و باران با تو قبول؟ بیا برویم یک جای دور رویاهایمان را شبیه ترانه برای هم بخوانیم ما به خودمان مربوطیم زیر باران بنشینیم و صریح و بی سایه طعم بوسه را بچشیم و یک استکان چای ... ببین هنوز سنگچین اجاق گرم است...

۲۲ تیر ۱۳۸۷

دیدی! باز هم ما یکی بیشتریم و آن من هستم که تو را بیشتر دوست دارد.

دیدی ابی تند دریا چقدر به من می آمد ، من آنجا فهمیدم ابی آسمان تیرماه چقدر به چشم های تو می آمد و بیشتر عاشقت شدم فهمیدم تو در هاله های بنفش زیباتر به نظر میرسی خیلی زیباتر .
وقتی مطمین شده ای که هیچ عکسی در شیشه های عینکم نمی افتد و در این خیابان های پرت و بیهوده باد می وزد چگونه نمی مانی؟
چگونه بی انکه حتی فرصتی پیدا کنی که نامت را برداری از منی که تمام دریا درحلقه دور انگشتم می پیچد و بروی و باد طوفان شود و دریا پس برود و خیابان های اریب و خیس و کوچه های تنگ و عصر های کمی خاکستری ام عذابم بدهد.
تو واقعا نمی دانی که نور ها مرا تنیده اند و نقطه ای بنفش شده ام در ابتدای شعری و آسمانی شادمان که رنگ انداخته و چرخیده و چهره خودش را گم کرده تا شبیه تو شود من که گفتم اگر تو نباشی دریا پشت واژ هایم خواهد خوابید من همانم و چیز ها همان ، خانه همان ...و تو باز همان گونه آهسته ، همانقدر سفید آرام فقط نگاهم کن، فقط دست تکان بده و من درست عین خودت اینجا ایستاده ام با قایق های کاغذی با دریای کوچکم در همان یک استکان چای تلخ و با یک دنیا دوستت دارم ، تو نیز می توانی دوستم بداری وقتی که باد می وزد وقتی که پا برهنه در تاریکی دریا گریه می کنم وقتی که مرددم سیب را بگیرم یا نگیرم وقتی که همه راهها را می بندی و پاهای دیگرم از بیراهه می ایند وقتی که قدم میزنی و من نزدیک تو پرت می افتم وقتی از تو می خواهم : بیا، از این سو بیا ...اینجا برای گم شدن درخت سیب کوچکی هست و برای گریزدامنه هایی سبز لابلای چین های دامنم. بیا روبروی هم بایستیم بچرخیم، بگردیم و رد شویم از میان نفس ها ، از لابلای دست های هم ، از پوست و تارهای مو ، پنهان، پیدا، گم بُر می خوریم و دوباره چیده شویم با صدای خنده ها ... دیدی! باز هم ما یکی بیشتریم و آن من هستم که تو را بیشتر دوست دارد.
حالا من باید به تو چی را ثابت کنم ؟ بگو... من که خیلی ساده کلمات را باور کرده ام و فقط خدا می داند که من پشت چشم های تو به شکل غریبی بدل شده ام و چیز هایی می بینم باور نکردنی باران هایی می بینم که از قرقره ای نامرئی گشوده می شوند و با نخ های بی رنگ دریا و درختان و کوچه را به یکدیگر کوک می زنند یا مردی که بارانی خاکستری پوشیده است و می آید، روی همین نیمکت روبرویم می نشیندو مرا موذیانه می پاید و من مدتهاست که روی این نیمکت میان این موسیقی تاریک از میان رویاهایم برای مردی که انگار هرگز ندیده ام دست تکان می دهم .. سلام من آمده ام و جهانم تازه شده است به خلاصه ای از تو ...
این ام وبلاگ زبیده عزیزم
http://buloogh.blogfa.com

درباره تیر ۱۳۸۷

نوشته هاي اين صفحه مربوط به سايت ابدیت در تیر ۱۳۸۷ نوشته شده است.. و از قدیمی تر به جدیدتر مرتب شده اند.

بايگاني مطالب بعدي شهریور 1387 است.

از نوشته هاي بيشتري ميتوانيد در صفحه نخست يا در بايگاني استفاده نماييد.

ش ج
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴
۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱
۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸
۲۹ ۳۰ ۳۱        
ساخت و پشتيباني:
گستره تجارت الکترونيک
با نيروي:
مووبل تایپ 3.33