روز تمام روز- شب تمام شب صاف و بي دليل دوستت دارم...
روز تمام روز- شب تمام شب صاف و بي دليل دوستت دارم
تو نمي گذاري بي جهت به هرشب تاريك شك كنم مي گويي باورت اين است گاه با يك پلك بسته هم مي شود از يك پل شكسته عبور كرد رفت - رازي از لبي چيد ...

مي گويي اين بار كه نم نم باران بيايد همه دنيا مال ما مي شود ارغوان و نارنج و انارهاي نو رسيده - ما كه راه دور سبز ترين دامنه هاي اين شهر را بهتر از هر پرنده اي بلديم پس نگران چه هستي؟
ببين هوا خوب است خيلي خوب بيا سيبي برداريم و رانده شويم بعد تو براي پيراهنت دكمه هاي كوچكي از ستاره بدوزكه همه اين اسمان آبي از شمارش ستاره هاي كوچكش سر تاسر شب ارام به خواب مي رود و آرزو مي كند هيچ وقت صبح نشود...
تو گفتي بي خيال جواب خدا با هرچه بنفشه و رازقي و ريحان و پونه ...رانده شدن حوا را بي خيال – تو هنوز نديده اي كه خورشيد از چاه طلوع كند .اصلا ول كن عزيزم صدايم كن - مي آيم گوش هاي من از اين همه حرف پر است اين صندلي هاي خالي منتظر- گرمي تن تو راميخواهد – سايه روشن اين اتاق- ميز و پرده ها - كرشمه شوخ ابر آبستن و گله هاي بي گفتگوي ابر بالاي سرمان - بوي بيد و كاج خيس – بوي هيزم نيم سوز بلوط - خم و پيچ راه باريكه هاي يك پارك در جنوبي ترين نقطه شهر و عيش خيره شدن در سياهي چشمان تو و تلفظ آسان يك اسم قشنگ همه حرف و هواي زن – حوصله – ز ندگي – طعم عسل سبلان است عزيزم .
آره من هم مي گويم اصلا با تو يك جور ديگري دنيا – جور ديگري باران – جور ديگري با خود- جور ديگري با هوا با همه ... موهايم را مثل افسانه بباف . همين...
سفر- بي خبر- دو نفر- چايخانه هاي خاموش بين راه – سردي جاده هاي مه آ لود ديماه - باران و بوسه – خواب و خاطره و تو كه آنقدر ترانه ميخواني كه همه كاج ها جهان شاعر مي شوند و من گذشته پيش از يافتن تو را بياد مي آورم و ميفهمم كه آدمي چه تنهايي عظيمي را تحمل مي كند ولي من هنوز نمي فهمم چرا عصرهاي پنجشنبه گريه ام ميگيرد برايم بگو شاعران بزرگ به ماه كامل چه م يگويند؟
-----------------------------------
پاييز يعني مو و لبان تو - دستكش ها و باراني تو و عطر مردانه ات كه صد پاره ام مي كند بي تو از ميلادي دوباره مي ترسم مي خواهم تعبير خواب هايم را توي چشم هاي بيداري بپاشم – مي خواهم حتي هفت سال آزگار ديگر روزه ات رابگيرم و آنوقت آنقدر ببوسمت كه لبهايم طعم ليموي شمال را بگيرد ، راستي نكند پيش از من كسي سبزشود روي لبهايت ، از چشم هايت بيافتم و در جغرافياي نجيب دستهايت غريبه شوم ، بي خيال تكليف علاقه ام همه باتو فقط خاطرت باشد خواب هايم را از بوسه هايت بي نصيب نگذاري !
باشد ديگر گريه هم نمي كنم تو سردت است و اشكهايم سايه ات را خيس مي كند دستهايت را براي چشمهايم تكان بده مي خواهم حرف آخرم را با بغض هجي كنم:
مسيح من: دلواپس دلم نباش مي خواهي فراموش كن زني را كه مهمان ناخوانده خواب هاي هرشبه ات بوده اصلا دلم مي خواهد با خاطر ه هايم زندگي را زنده كنم كه آن را مديون هيچ كس نيستم اما خاطره تو مرا از اينكار وا ميدارد تو را به نام فرهاد ، به نام خسرو ، به نام جلال آل احمد ، به نام جبران خليل جبران ، به نام صادق هدايت، به نام نيما ، به نام سهراب ، به نام شاملو ، به نام نيچه ، به نام شريعتي و تو را به نام مسيح مي شناسم خاطره ی تو همه ی خاطرات دیگرت را در بر می گیرد و وا می داردم تا قدر تو را بيشتربشناسم : اما همزمان با هر فریاد دردی که می کشم می دانم که این شناسایی ترحمی است به حال خودم ، خودم که تباه می شوم : هیچ کس بیش از این مرد چیزی به من نمی دهد و چیزی از من نمی گیرد ، این مرد که من او را با نامهاي گوناگون دوست داشته ام ، چه کسی است جزتو؟
لب هايم را نمي شويم تا طعم آشنايي مان تمام نشود اما مسيح من اگر پشیمانی بگو كه شروع نشود ، اگر من میان تو و اگر ، یکی را انتخاب کنم ، که حتما تو را انتخاب می کنم ، شکی ساده و معمولی گریبانم را تا ابد خواهد گرفت . ومي فهمي اين روزها در اين بي كجايي به اين بزرگي با تو چقدر بلند بلند حرف مي زنم ...