« دیدی! باز هم ما یکی بیشتریم و آن من هستم که تو را بیشتر دوست دارد. | صفحه نخست | عكس تو درفنجان هاي قهوه ام نمي افتد ژوليده ام بي تو - زشتم بي تو ... »

دوستت دارم ...

پروردگار پاک من :
« اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش !
با من بخوان که قامت اندوه بشکند
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب
دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب
با بوسه های گرم تو من تازه می شوم
سرشار شادمانی و خالی از التهاب
تن خسته از تمامی این سالهای سخت
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب
پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...
... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
تویی پیاله وخمخانه و شراب !

وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به چشم های تو از پشت کوه خیره خیره به جهان می نگرد و ماه هر شب برای دیدن لب هایت از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟!
وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای موهای تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های پامیر به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیراهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج مردانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....
کتابها از سر و دوش ا م بالا می رفتند و از گوشه قفسه ها سرک می کشیدند تا زیبایی تو را مشق کنند در سطر سطر سپیدنویسی هایشان !...
دهخدا ایستاده بود بر بلندای جلد چهاردهم لغت نامه اش و داشت چشمهایت را سبر می کرد و دنبال لغتی می گشت که زبان را به زیبایی تو پیوند بزند... اما عقلش را که تو دزدیده باشی هیچ کلمه ای در یادش نمی ماند حتی همان لغت نخست جلد نخستین لغت نامه : آب !...و آب داشت می ریخت روی برگ برگ جلد جلد لغت نامه از چشمهای علامه که چشم تو را دیده بود و علم اش بر باد رفته بود !
بادی نمی وزید !...اما بازی موهای تو ، چنان هوا را مشوش کرده بود که دیوان حافظ ورق خورد و صدای حافظ افتاد به پایت که :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
رندانه خودش رابرای تو عزیز می کرد ! ... آن قدر که برش داشتی و گذاشتی لای موهایت بچرخد و برود به سفر چین و ماچین و « زان سفر دراز خود ، عزم وطن» نکند که نکند ! ....
من هم که خیلی وقت است بی وطن شده ام ...
تولدت مبارک ...

1. می رسم شبی آخر به آخر راهم ...
نمی دانم چه اتفاقی افتاده است فقط دوست دارم شعرهایم را دور بریزم ، خودم را ،این دو تا فنجان چای را و این تقویم را ...
حس می کنم تو نمی فهمی وقتی که من این همه سردم است و گرمای تو فرسنگ ها دور از من کنار آدمهای دیگر در حال قدم زدن است تو فقط می دانی که من رقص را دوست دارم و آفتاب را و حال اینکه اینجا همیشه ابر است و همه موسیقی ها طعم غریبگی دارد ...
نمی دانم این چه حماقتی است تو همیشه اینجایی حرارتی که پوستم را می سوزاند و من بارها شبانه با تو گریخته ام از این اتاق، اما باز به هیات دخترانه ام باز گشته ام ، بارها دامنم را با میخ به دیوار محکم کرده ام تا همان جا بمانم و عروسک بازی کنم آب نبات چوبی نارنجی ام را پیدا کنم و بدانم که هرگز دنیا بزرگتر از نوک چوب آب نباتم نمی شود ...
گاهی به طرز و حشتاک و گریه آوری به یاد می اورم کسی را که هرگز نبوده ، گاهي به خواب مي‌روم پشتِ ميزي ، رو به پنجره‌اي كه چشم‌اندازش رويا ست ، از كابوسي به كابوسي مي‌غلتم و از ياد مي‌برم كه مرده‌ام ...
خانه تهی ، و فنجانِ نيمخورده يِ چاي و ديگر هيچ .
2. راهی چنان دراز را چگونه آمده ام با بارانی خاکستر ی و چتری غمگینم ، بی انکه در را بکوبم با هیچ کلامی کنارت نشستم با تو یک فنجان چای نوشیدم به چشم هایت دوباره نگاه کردم یکباره شکفتن همه گیلاس ها را بخاطر آوردم برگریزان همه اقاقی ها و یاس ها ، همه کاغذ پاره ها ی این همه سال را ...
پاییز امسال دوباره می اید زالزالک ها و خرمالو های رسیده باران و بلوط برهنه ، برگهای نیم سوخته چنار و بید و فنجانهای نیم خورده مان روی نیمکت وانگار جهان غیرمن و تو تهی است و ما تنها عاشقانی هستیم که هر عصر روی این نیمکت برای هم غزل های حافظ را می خوانیم ...
اما این روزها آبله گون تنهایم مثل مجسمه ای رها شده در باران در وسط میدانی خلوت در عصر جمعه ای دلگیر ، یا آرزوهای سوراخ سوراخ دختری جوان که انگار تو را زیر این شیروانی کوچک در آغوش می گیرد اما ... اشکهایش گودی های شب را پر نمی کند تمام شب از جانش عبور می کند و در صدایش جا خوش می کند و صدای او به تو نمی رسد ، کنار تو غرق می شوم و تو چیزی نمی بینی ، زنی مبهوت در ایستگاهی ابری ایستاده و ریل های درهم را در ته دقایق تلخ نگاه می کند و سوزنبانی پیر و غمزده فانوس لرزانی را گرد رویاهایش می چرخاند و همه روی استخوان هایش ذوب می شود و شب امشب تمام اتاق های جهان چقدر از تو خالیست اما من از عبور از همه این اتاق های تو در تو ، کنار کشیدن پرده ها و گشودن پنجره ها دوباره ماه را می بینم که چون همیشه بر شانه های تو می ریزد ... می بینی نیستی ولی رو به روی من نشسته ای با چراغ مطالعه ای که در کنار تو می سوزد و عطر داغ گونه های کال تو و رنگ آن تمشک ها که از لب هایت چیده بودم سرخ سرخ آزارم می دهد چراغ را بالا می گیرم تو را به نام صدامی کنم و تنم تبخیر می شود و بر وهم بناگوشت گوشواره هایم میسوزد ، میان پیراهنم تنی نیست و من داغ می شوم آفتاب چون نخی نازک از تنم عبور میکند و باران در کفش های خالی مردانه ات می بارد و من باز چای دم می کنم بوی دارچین و هل از تنهایی ام می گذرد روبه روی آینه می ایستم نه در آینه هیچ کسی نیست که هوای آبی رنگ هذیان هایم را از من بگیرد ، آی بانوی اثیری چگونه روی این نیمکت می نشینی و به زاویه فراموش شده حیاط قدیمی رویاهایت خیره میشوی ، به این لباس های کوچک آبی رنگ بر بند رخت آویخته شده که بوی تن هیچکس را نمی دهد دلخوش کرده ای ؟
آی خوب من دوباره رنگ ها را صدا کن تا رو به آسمان این عصرها در خلوت همان پیاده رو دوباره زنده شوم ، دوباره زاده شوم من هیچ نامی را بخاطر نمی آورم تنها می توانم در چهر ه عصر های دلتنگم چشمان تو را بپالم شاید دوباره پاییز تو را بزاید برای بوییدن تنت تا چشم هایت را ببوسم تا تو باسیب های سرخ در باد فرار کنی و مست بخندی...
پشت سایه های عصر می نشینم و رویاهایم را دوباره می بافم شب شده پنجره اتاق را می بندی ، پرده ها را می کشی هوای خانه را عوض می کنی در جستجوی تنهایی زنی که کتابی قدمی ازنیچه را بر زانویش داشت بازوهایش را با ملافه ای سفید می پوشانی باز میروی تمام کلیدها را سه بار در قفل ها می چرخانی با قدمهایی کوچک نزدیک می شوی ودست های پریشانت روی دامنم جا می ماند نگاه می کنی و یکباره شعله زنی میان پنجه های باد میاید تا تو را از آخرین شاخه های برفی اسفند بچیند و عطشش را فرو نشاند آی خوب من دنیا را بی تو چگونه نگاه کنم ؟
بر می خیزم دامنی کتانی می پوشم بنفشه ای بر موهایم می زنم تا شاهبانوی زمین باشم از خانه به کوچه می روم و از کوچه به خانه بر می گردم بیهوده گی دنباله دامن بلندیست که با خش خش یکسان شب هایم را صبح می کند ...
3. خسته ام خیلی خسته ...
4. التماس دعا
5. همین ...

نظرات (۱)

سلام حکیمه جان
دوست خوبم نوشته سرشار از احساست را خواندم .واقعآزیبا می نویسی .
راستش را بخواهی حسودیم شد.
من شما را لینک کردم.
موفق و موید باشی.

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ است که در۱۴ شهریور ۱۳۸۷ ۱۱:۳۸ بֽظֽارسال شده .

ارسال قبلی این وبلاگ دیدی! باز هم ما یکی بیشتریم و آن من هستم که تو را بیشتر دوست دارد.است.

ارسال بعدی این وبلاگ عكس تو درفنجان هاي قهوه ام نمي افتد ژوليده ام بي تو - زشتم بي تو ...است.

در صفحه نخست یا دربایگانی نوشته هامی توانید موارد بیشتری پیدا کنید.

ساخت و پشتيباني:
گستره تجارت الکترونيک
با نيروي:
مووبل تایپ 3.33