وقتي دلم براي تو تنگ مي شود انگار دنيا بي قرار مي شود و عكس تو درفنجان هاي قهوه ام نمي افتد ژوليده ام بي تو - زشتم بي تو ...
باران يعني قرارهاي خيس – باران يعني تو برمي گردي – باران يعني چیزی نباید گفت ...حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید... و گاه سالها به درازا می کشد ...تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد مي توان زير باران فروغ خواند …
گاهی جز خود و خدا و شعر کسی را نمی یابم وقتی کسی در می زند هرسه فریاد می زنیم کسی خانه نیست اما مدتها خیلی سعی کردم که سبد را بردارم تا سیب نیافتد اما نشد وافتاد کنار صندلی که تو روی آن نشسته بودی و از آنوقت تا حالا اینگونه ام...
که هر روز تو زنی را می بینی که در بالکن ایستاده و در شلال موهایش افتاب را خشک می کند و بوی موهایش هفت کوچه آنطرف تر در بازار می پیچد و و تمام بازار در موهای زن می پیچد و عطاری ها اجناسشان را گران میکنند و باز هر روز زنی را می بینی که با شکم بر امده لباس های خیس را چنگ می زند و تو را دلگرم می کند به فردایی که در شکمش است ...می بینی چگونه در پوست من گم شده ای؟
نطفه شعر هایم از خیال تخت به زایش می رسند و هرطعمی را که تو چشیدی هسته اش آرزوی باروری را در من می کارد.
هر شب افکارم متمرکر می شود روی تو ، به قول شاملو در اطراف من هر چیزی به هیئت تودر امده است
بر می خیزم
چراغی در دستم چراغی در دلم
زنگار روح ام را صیقل می زنم
آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
تمام زندگي در حروف نام تو تمام مي شود هر چه از الفباي تو حرف بر مي دارم تمام نميشوي اقیانوسی به من داده اي به عمق آسمان.همين جا نگهدار به ايست بمان !!حرف كه ميزني آسمان شاد ميشود مرا به آغوش مي كشد دل تنگ توام راست مي گويم دلم تنگ شده ، مي آيي؟ .اين امدن فرق مي كند.مي داني .بيا. در غروب يكی از همین روز ها . در تیرماه . وقتي كه هواي خانه پر از بوي رازقي و شب بو و ياس است.آرام و آهسته.بي آنكه كلامي بگويي.بيا. از راه برس. مثل نسيم كه پيش از آنكه فكر كني روي پوستت مي نشيند.بيا. بي خبر بيا. مثل رگبار بهاري. كه تا چشم بر هم بزني لايه اي از شبنم روي پوستت مي نشاند.بيا.از راه برس . آرام و بي خبر. اگر بگويي كه اين گونه خواهي آمد , من قرار مي گيرم. باور كن.فقط بگو كه .هنگام غروب، بي خبر، . آرام مي آيي . به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار دست در دست هم با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو...به من بگو چگونه است...چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر سینه های شرقی تو سرشار مي كند؟به من چيزي بگو...دلم تنگ توست......دلم تنگ توست ...
چیز زیادی نمی خواهم اتاقی کوچک که از پنجره اش آمیزش فصل با درخت پیدا باشد وقتی که در تو در توی موهای تو گم شده ام و تو از دست های من دانه های انار بر می داری و هوای تو در حرکت باد صورتم را لمس کند اصلا از این به بعد شال گردنم مال باد دستهای تو برای گرم کردن این تن کافیست و تو حساب این همه عشق را به پای من بنویس .
ولی این روزها که باید برای همه روزهایمان تصمیم بگیریم اگر مرا نیمه کاره رها کنی و نیایی نیمی از آن خودی و نیمی از آن من و من همه از آن توام اما وقتی هم که این چشم بادامی با توست همه از آن توست هرچند که تو بگویی طعم بادام چشم هایت بدجور تلخ است چشم بادامی ! راستی می دانی بزرگترین آرزویم چیست؟
این است که تو همیشه آرزو کنی که موهایم زیر سرت باشد و اینکه جیره گندم همه سالهای زندگی ام مال همه مزارع گندم ات ....
نظرات (۵)
سلام
نوشته شده توسط: Anonymous | ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۳۲ قֽظֽ
در ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۰۶:۳۲
سلام.
وبلاگ شما رو اتفاقی (تقریبا) پیدا کردم. واقعا نوشتههای زیبا و جانسوزی دارید. زیباییش هم به خاطر معنویتش هست.
یا علی مددی
نوشته شده توسط: مهاجر | ۴ مهر ۱۳۸۷ ۱:۴۱ بֽظֽ
در ۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۳:۴۱
بنويس.
کلمات تو را صدا مي زنند و دلتنگ تو اند
اين همه سکوت خوب نيست
....
نوشته شده توسط: ... | ۸ مهر ۱۳۸۷ ۸:۰۲ قֽظֽ
در ۸ مهر ۱۳۸۷ ۰۸:۰۲
اخ
آخ آخ
دلم گرفت .
نوشته شده توسط: سلام | ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۴:۴۰ بֽظֽ
در ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۱۶:۴۰
سلام دوست من...
دستهایم را به اشارت دل ....
و به بهانه دعا بسوی آسمان بلند می کنم..
قداست آسمان چشمانم را آرام پر از باران میکند...
و امروز...
چقدر دلتنگ و غمبار انتظارم...
امروز می خواهم با تو همکلام شوم...
تا اندوه بزرگ دلم .....قدری آرام گیرد و کم شود
مرا در بهانه گریستنم همراز شو
و رنج دوری از وطن حقیقی ات را نیز با من قسمت کن..
تا من نیز شنوای دلتنگیهای تو شوم....
نوشته شده توسط: صبا | ۲۳ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۲۵ قֽظֽ
در ۲۳ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۲۵