
همه از عطر لباسهایم می فهمند که تو عشق بزرگ منی ، از عطر تنم می فهمند که با تو بوده ام و از بازوی به خواب رفته ام متوجه می شوند که دیشب زیر سر تو بوده ، می بینی هیچ چیز را نمیشود پنهان کرد از نوشته هایم می فهمند که برای تو نوشته ام و درالتهاب این روزهایم شوق دیدن تو رامی فهمند ودرسرخی لبهایم نشانی بوسه های تو را می دانند ، نمیشود نمیشود این داستان عاشقانه را حتی از حافظه گنجشکان حیاط خانه پاک کرد تا خاطراتشان را منتشر نکنند .
می خواهم دوستت داشته باشم بدون هیچ اضطرابی ، در بین خط های دستم گم شو و با سرنوشتم اینگونه عجین شو مگر می شود خیابان های بی تو را قدم زد صندلی های بی تو را نشست ، چایخانه هایی که تو را بیاد نمی آورند آنجاها که تو درحافظه اش نیستی تحمل کرد می شود؟
تو می گویی سرمه بکش ، عطر بزن ، حامله شو مثل همه زنان دیگر معمولی باش ... نمی شود من صورت تو را در مردمک چشم همه زنان کشیدم همه چشمشان گرد شد ...می بینی نمی شود تومعمولی باش ...
از دفترم برو ! از ملافه های رختخوابم ، فنجان چای ام ، از دکمه لباسم و از كف صابون روی صورتم برو من نمی توانم معمولی باشم یادت که می آید قول داده بودم هنگام شنیدن نام تو با وقار باشم حالا دیگر خواهش می کنم از قول من بگذر هر وقت نام تو را شنیده ام مثل پیامبران صبور بوده ام تا فریاد نزنم .
نمی توانم تو را با خاطرات دورپیوند بزنم اصلا مهم نیست تفالم به قرآن یا حافظ چه می گویند یا خطوط فنجان قهوه ، چشم های تو به تنهایی کافیست و مسوول شادی جهان .
دوستت دارم می خواهم تو را به همین روزها پیوند بزنم به حال و هوای خودم ، می خواهم شکل همین کلمات شوی شبیه دهانم ، حرف که بزنم تورا شناور درصدایم پیدا کنند ، شکل دست هایم به میز که تکیه کنم مردم تورا میان دست هایم در خواب ببینند .
می خواهم با تو همسفرشوم که به من خانه شرعی ، جنس شرعی و مرگ شرعی بدهی که اگر غیر این باشد گنجشک ها جوجه هایشان و آلبوم ترانه های کلاسیک شان را – که سخت مراقبشان بودند – برمی دارند و کوچ می کنند تو هم نمی توانی هیچ کمکی به من بکنی تا عادت های کوچکم به تو را از دست بدهم ، بوی تنت را که از پارچه های پرده ای – طبقه های کتابخانه و یا بلور گلدان ها احساس می کنم ومست می شوم یا کمکم کنی که شکل نوشته هایم قبل ازاینکه شبیه توشوند را بیاد بیاورم ...
اما واقعا نمی دانم چرا از میان همه مردان توفقط هندسه زندگی ام را بهم می ریزی ، نمی دانم چرا فقط تو را دوست دارم و تو را می خواهم نمی دانم ؟ تمام مردان را درون من می کشی و من اعتراض نمی کنم تو که نباشی باران بر تنهایی ام میبارد و هوا سرد میشود ....
الان اين تويي كه روي اين برگه سفيد دراز كشيده اي روي كتاب هايم خوابيده اي يادداشت ها و نوشته ها را مرتب مي كني ...
مي شود يك روز همه مرا با تو عوضي بگيرند وقتي به تو زنگ مي زنند من جواب بدهم وقتي دوستانم مرا به يك وعده چاي عصرپاييز دعوت مي كند تو به جاي من بروي مي شود ؟
اين اشتياق استثنايي اين احساس استثنايي پيش از تو همه چي هيچ بود بعد از تو هم همه چي هيچ است ...
عشق يعني همه چي را با تو قسمت كردن - تنفس هوایی که تو تنفس می کنی - و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی و نوشيدن چايي كه تو اين غروب هاي سرد مي نوشي - شنیدن آهنگی که تو دوست داری - نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم هرچه هم ساده باشند و هرچه هم کودکانه...
من نمي گذارم كسي تو را عادلانه تقسيم كند باران كه ايستاد تو را بوضوح ديدم با مو هاي خيس عريان با رنگين كماني بر گردنت. نگذاراين زمستان عريان بميرم بي شالي برگردن – بي يادگاري بر دست - نگذار همه زمستان فقط دانه هاي برف در باد پريشان باشندو بوي تو كه هرگز خيال گذشتن از روزنه حافظه ام را ندارد و من كه مرگ را ذره ذره در پياله هاي كدر و سرد و يخ زده بنوشم و هركس عبور كند بگويد اين زن آواره زليخاست اين است عقوبت عشق ... نگذار همه اين عصرهاي باراني سرد و تاريك سهم من از تو فقط بازي با شماره ات باشد اين تنها چشمان توست كه باران را زيبا و دل انگيز مي كند زمان براي به من به اندازه توست وقتي سر قرارمان مي ايي نه به اندازه بهت و جنون من - چند هزار سال پيش از چشمانت و چند قرن بعد از چشمانت – چشمان تو مبدا تاريخ است كه سرشار از سوالهاي شاعرانه است.
سرد است باد مي ايد بيا در كنج دامنم - وقتي نيستي تمام تنم درد مي كند من به تو دل بسته ام و چون كودكي كه از مدرسه مي گريزد و گنجشک ها و شعرهایش را در جیب شلوارش پنهان می کند ...
مي خواهم دوستت داشته باشم تا همه دنيا پاك بماند.... بدون تو زنانگي و زيبايي من شايعه اي بيش نيست ...
نظرات (۲)
سلام
خانم حسنی
می آیی ای پرستو
از کوچه های باران
تا از دلم بشویی
غمهای روزگاران
موفق باشید...
نوشته شده توسط: غلامرضا | ۲۳ آبان ۱۳۸۷ ۹:۲۳ بֽظֽ
در ۲۳ آبان ۱۳۸۷ ۲۱:۲۳
سلام
نوشته هاتونو خیلی دوست دارم..نمی دونم چرا
بازم بنویسین...
موفق باشین ..همیشه
نوشته شده توسط: مسیحا | ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ۵:۵۹ بֽظֽ
در ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ۱۷:۵۹