<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>ابدیت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.abadiyat.com/atom.xml" />
   <id>tag:,1387:/8</id>
   <updated>1387-08-23T21:08:20Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.33</generator>

<entry>
   <title>دوستت دارم می خواهم تو را به همین روزها پیوند بزنم به حال و هوای خودم ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/2008/11/post_7.html" />
   <id>tag:www.abadiyat.com,2008://8.118</id>
   
   <published>1387-08-23T11:20:44Z</published>
   <updated>1387-08-23T21:08:20Z</updated>
   
   <summary> همه از عطر لباسهایم می فهمند که تو عشق بزرگ منی ، از عطر تنم می فهمند که با تو بوده ام و از بازوی به خواب رفته ام متوجه می شوند که دیشب زیر سر تو بوده ،...</summary>
   <author>
      <name>حکیمه حسنی</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.abadiyat.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="0000001_580x435.jpg" src="http://www.abadiyat.com/0000001_580x435.jpg" width="250" height="310" />
همه از عطر لباسهایم می فهمند که تو عشق بزرگ منی ، از عطر تنم می فهمند که با تو بوده ام و از بازوی به خواب رفته ام متوجه می شوند که دیشب زیر سر تو بوده ، می بینی هیچ چیز را نمیشود پنهان کرد از نوشته هایم می فهمند که برای تو نوشته ام و درالتهاب این روزهایم شوق دیدن تو رامی فهمند ودرسرخی لبهایم نشانی بوسه های تو را می دانند ، نمیشود نمیشود  این داستان عاشقانه را حتی از حافظه گنجشکان حیاط خانه پاک کرد تا خاطراتشان را منتشر نکنند .
می خواهم دوستت داشته باشم بدون هیچ اضطرابی ، در بین خط های دستم گم شو و با سرنوشتم اینگونه عجین شو مگر می شود خیابان های بی تو را قدم زد صندلی های بی تو را نشست ، چایخانه هایی که تو را بیاد نمی آورند آنجاها که تو درحافظه اش نیستی تحمل کرد می شود؟
تو می گویی سرمه بکش ، عطر بزن ، حامله شو مثل همه زنان دیگر معمولی باش ... نمی شود من صورت تو را در مردمک چشم همه زنان کشیدم همه چشمشان گرد شد  ...می بینی  نمی شود تومعمولی باش ...
از دفترم برو !   از ملافه های رختخوابم ، فنجان چای ام ، از دکمه لباسم و از كف صابون روی صورتم برو من  نمی توانم معمولی باشم یادت که می آید قول داده بودم هنگام شنیدن نام تو با وقار باشم حالا دیگر خواهش می کنم از قول من بگذر هر وقت نام تو را شنیده ام مثل پیامبران صبور بوده ام تا فریاد نزنم .
نمی توانم تو را با خاطرات دورپیوند بزنم اصلا مهم نیست تفالم به قرآن یا حافظ چه می گویند یا خطوط فنجان قهوه ، چشم های تو به تنهایی کافیست و مسوول شادی جهان . 
دوستت دارم می خواهم تو را به همین روزها پیوند بزنم به حال و هوای خودم ، می خواهم شکل همین کلمات شوی شبیه دهانم ، حرف که بزنم تورا شناور درصدایم پیدا کنند ، شکل دست هایم به میز که تکیه کنم مردم تورا میان دست هایم در خواب ببینند .
 می خواهم با تو همسفرشوم که به من خانه شرعی ، جنس شرعی و مرگ شرعی بدهی که اگر غیر این باشد گنجشک ها جوجه هایشان و آلبوم ترانه های کلاسیک شان را – که سخت مراقبشان بودند – برمی دارند و کوچ می کنند تو هم نمی توانی هیچ کمکی به من بکنی تا عادت های کوچکم به تو را از دست بدهم ، بوی تنت را که از پارچه های پرده ای – طبقه های کتابخانه و یا بلور گلدان ها احساس می کنم ومست می شوم یا کمکم کنی که شکل نوشته هایم قبل ازاینکه شبیه توشوند را بیاد بیاورم ...
اما واقعا نمی دانم چرا از میان همه مردان توفقط هندسه زندگی ام را بهم می ریزی ، نمی دانم چرا فقط تو را دوست دارم و تو را می خواهم نمی دانم ؟ تمام مردان را درون من می کشی و من اعتراض نمی کنم  تو که نباشی باران بر تنهایی ام میبارد و هوا سرد میشود ....
الان اين تويي كه روي اين برگه سفيد دراز كشيده اي روي كتاب هايم خوابيده اي يادداشت ها و نوشته ها را مرتب مي كني ...
مي شود يك روز همه مرا با تو عوضي بگيرند وقتي به تو زنگ مي زنند من جواب بدهم وقتي دوستانم مرا به يك وعده چاي عصرپاييز دعوت مي كند تو به جاي من بروي مي شود ؟ 
 اين اشتياق استثنايي اين احساس استثنايي پيش از تو همه چي هيچ بود بعد از تو هم همه چي هيچ است ...
عشق يعني همه چي را با تو قسمت كردن - تنفس هوایی که تو تنفس می کنی - و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی و نوشيدن چايي كه تو اين غروب هاي سرد  مي نوشي - شنیدن آهنگی که تو دوست داری - نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم هرچه هم ساده باشند و هرچه هم کودکانه... 
من نمي گذارم كسي تو را عادلانه تقسيم كند باران كه ايستاد تو را بوضوح ديدم با مو هاي خيس عريان با رنگين كماني بر گردنت. نگذاراين زمستان عريان بميرم بي شالي برگردن – بي يادگاري بر دست -  نگذار همه زمستان فقط دانه هاي برف در باد پريشان باشندو بوي تو كه هرگز خيال گذشتن از روزنه حافظه ام را ندارد و من كه مرگ را ذره ذره در پياله هاي كدر و سرد و  يخ زده بنوشم و هركس عبور كند بگويد اين زن آواره زليخاست اين است عقوبت عشق ... نگذار همه اين عصرهاي باراني سرد و تاريك سهم من از تو فقط بازي با شماره ات باشد اين تنها چشمان توست كه باران را زيبا و دل انگيز مي كند زمان براي به من به اندازه توست وقتي سر قرارمان مي ايي نه به اندازه بهت و جنون من -  چند هزار سال پيش از چشمانت و چند قرن بعد از چشمانت – چشمان تو مبدا تاريخ است كه سرشار از سوالهاي شاعرانه است. 
سرد است باد مي ايد بيا در كنج دامنم - وقتي نيستي تمام تنم درد مي كند من به تو دل بسته ام و چون كودكي كه از مدرسه مي گريزد و گنجشک ها و شعرهایش را در جیب شلوارش پنهان می کند ... 

مي خواهم دوستت داشته باشم تا همه دنيا پاك بماند.... بدون تو زنانگي و زيبايي من شايعه اي بيش نيست ...
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روز تمام روز- شب تمام شب صاف و بي دليل دوستت دارم...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/2008/10/post_6.html" />
   <id>tag:www.abadiyat.com,2008://8.116</id>
   
   <published>1387-07-30T19:44:52Z</published>
   <updated>1387-07-30T19:49:33Z</updated>
   
   <summary>روز تمام روز- شب تمام شب صاف و بي دليل دوستت دارم تو نمي گذاري بي جهت به هرشب تاريك شك كنم مي گويي باورت اين است گاه با يك پلك بسته هم مي شود از يك پل شكسته عبور...</summary>
   <author>
      <name>حکیمه حسنی</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.abadiyat.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[روز تمام روز- شب تمام شب صاف و بي دليل دوستت دارم
تو نمي گذاري بي جهت به هرشب تاريك شك كنم مي گويي باورت اين است گاه با يك پلك بسته هم مي شود از يك پل شكسته عبور كرد رفت - رازي از لبي چيد ...
<img alt="blackboys.jpg" src="http://www.abadiyat.com/blackboys.jpg" width="150" height="150" />
مي گويي اين بار كه نم نم باران بيايد همه دنيا مال ما مي شود ارغوان و نارنج و انارهاي نو رسيده -  ما كه راه دور سبز ترين دامنه هاي اين شهر را بهتر از هر پرنده اي بلديم پس نگران چه هستي؟
ببين هوا خوب است خيلي خوب بيا سيبي برداريم و رانده شويم بعد تو براي پيراهنت دكمه هاي كوچكي از ستاره بدوزكه همه اين اسمان آبي از شمارش ستاره هاي كوچكش سر تاسر شب ارام به خواب مي رود و آرزو مي كند هيچ وقت صبح نشود...
تو گفتي بي خيال جواب خدا با هرچه بنفشه و رازقي و ريحان و پونه ...رانده شدن حوا را بي خيال – تو هنوز نديده اي كه خورشيد از چاه طلوع كند .اصلا ول كن عزيزم صدايم كن - مي آيم گوش هاي من از اين همه حرف پر است اين صندلي هاي خالي منتظر-  گرمي تن تو راميخواهد – سايه روشن اين اتاق- ميز و پرده ها - كرشمه شوخ ابر آبستن و گله هاي بي گفتگوي ابر بالاي سرمان -  بوي بيد و كاج خيس – بوي هيزم نيم سوز بلوط -  خم و پيچ راه باريكه هاي يك پارك در جنوبي ترين نقطه شهر و عيش خيره شدن در سياهي چشمان تو و تلفظ آسان يك اسم قشنگ همه حرف و هواي زن – حوصله – ز ندگي – طعم عسل سبلان است عزيزم .
آره من هم مي گويم اصلا با تو يك جور ديگري دنيا – جور ديگري باران – جور ديگري با خود- جور ديگري با هوا با همه ... موهايم را مثل افسانه بباف . همين...
سفر- بي خبر- دو نفر- چايخانه هاي خاموش بين راه – سردي جاده هاي مه آ لود ديماه  - باران و بوسه – خواب و خاطره و تو كه آنقدر ترانه ميخواني كه همه كاج ها جهان شاعر مي شوند و من گذشته پيش از يافتن تو را بياد مي آورم و ميفهمم كه آدمي چه تنهايي عظيمي را تحمل مي كند ولي من هنوز نمي فهمم چرا عصرهاي پنجشنبه گريه ام ميگيرد برايم بگو شاعران بزرگ به ماه كامل چه م يگويند؟
-----------------------------------
پاييز يعني مو و لبان تو -  دستكش ها و باراني تو و عطر مردانه ات كه صد پاره ام مي كند بي تو از ميلادي دوباره مي ترسم مي خواهم تعبير خواب هايم را توي چشم هاي بيداري بپاشم – مي خواهم حتي هفت سال آزگار ديگر روزه ات رابگيرم و آنوقت آنقدر ببوسمت كه لبهايم طعم ليموي شمال را بگيرد  ، راستي نكند پيش از من كسي سبزشود روي لبهايت ‌‍، از چشم هايت بيافتم و در جغرافياي نجيب دستهايت غريبه شوم ، بي خيال تكليف علاقه ام همه باتو فقط خاطرت باشد خواب هايم را از بوسه هايت بي نصيب نگذاري ! 
 باشد ديگر گريه  هم نمي كنم تو سردت است و اشكهايم سايه ات را خيس مي كند دستهايت را براي چشمهايم تكان بده مي خواهم حرف آخرم را با بغض هجي كنم:
 مسيح من:  دلواپس دلم نباش مي خواهي فراموش كن زني را كه مهمان ناخوانده خواب هاي هرشبه ات بوده اصلا دلم مي خواهد با خاطر ه هايم زندگي را زنده كنم كه آن را مديون هيچ كس نيستم اما خاطره تو مرا از اينكار وا ميدارد تو را به نام  فرهاد ، به نام خسرو ، به نام جلال آل احمد ، به نام جبران خليل جبران ، به نام صادق هدايت، به نام نيما ، به نام سهراب ، به نام شاملو ، به نام نيچه ، به نام شريعتي و تو را به نام مسيح مي شناسم خاطره ی تو همه ی خاطرات دیگرت را در بر می گیرد و وا می داردم تا قدر تو را بيشتربشناسم : اما همزمان با هر فریاد دردی که می کشم می دانم که این شناسایی ترحمی است به حال خودم ، خودم که تباه می شوم : هیچ کس بیش از این مرد چیزی به من نمی دهد و چیزی از من نمی گیرد ، این مرد که من او را با نامهاي گوناگون دوست داشته ام ، چه کسی است جزتو؟
لب هايم را نمي شويم تا طعم آشنايي مان تمام نشود اما مسيح من اگر پشیمانی بگو كه شروع نشود ، اگر من میان تو و اگر ، یکی را انتخاب کنم ، که حتما تو را انتخاب می کنم ، شکی ساده و معمولی گریبانم را تا ابد خواهد گرفت . ومي فهمي اين روزها در اين بي كجايي به اين بزرگي با تو چقدر بلند بلند حرف مي زنم ...

]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> عكس تو درفنجان هاي قهوه ام  نمي افتد ژوليده ام بي تو -  زشتم بي تو ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/2008/09/post_8.html" />
   <id>tag:www.abadiyat.com,2008://8.115</id>
   
   <published>1387-06-30T02:55:50Z</published>
   <updated>1387-06-30T16:15:47Z</updated>
   
   <summary>وقتي دلم براي تو تنگ مي شود انگار دنيا بي قرار مي شود و عكس تو درفنجان هاي قهوه ام نمي افتد ژوليده ام بي تو - زشتم بي تو ... باران يعني قرارهاي خيس – باران يعني تو برمي...</summary>
   <author>
      <name>حکیمه حسنی</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.abadiyat.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[وقتي دلم براي تو تنگ مي شود انگار دنيا بي قرار مي شود و عكس تو درفنجان هاي قهوه ام  نمي افتد ژوليده ام بي تو -  زشتم بي تو ...
باران يعني قرارهاي خيس – باران يعني تو برمي گردي – باران يعني چیزی نباید گفت ...حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید... و گاه سالها به درازا می کشد ...تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد مي توان زير باران فروغ خواند …

<img alt="viola.m" src="http://www.abadiyat.com/viola.m" width="220" height="275" />

گاهی جز خود و خدا و شعر کسی را نمی یابم وقتی کسی در می زند هرسه فریاد می زنیم کسی خانه نیست اما مدتها خیلی سعی کردم که سبد را بردارم تا سیب نیافتد اما نشد وافتاد کنار صندلی که تو روی آن نشسته بودی و از آنوقت تا حالا اینگونه ام...
که هر روز تو زنی را می بینی که در بالکن ایستاده و در شلال موهایش افتاب را خشک می کند و بوی موهایش هفت کوچه آنطرف تر در بازار می پیچد و و تمام بازار در موهای زن می پیچد و عطاری ها اجناسشان را گران میکنند و باز هر روز زنی را می بینی که با شکم بر امده لباس های خیس را چنگ می زند و تو را دلگرم می کند به فردایی که در شکمش است ...می بینی چگونه در پوست من گم شده ای؟
نطفه شعر هایم از خیال تخت به زایش می رسند و هرطعمی را که تو چشیدی هسته اش آرزوی باروری را در من می کارد. 
هر شب افکارم متمرکر می شود روی تو ، به قول شاملو در اطراف من هر چیزی به هیئت تودر امده است 
بر می خیزم
چراغی در دستم چراغی در دلم
زنگار روح ام را صیقل می زنم
آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم
تا با تو
      ابدیتی بسازم
 تمام زندگي در حروف نام تو تمام مي شود هر چه از الفباي تو حرف بر مي دارم تمام نميشوي اقیانوسی به من داده اي به عمق آسمان.همين جا نگهدار به ايست بمان !!حرف كه ميزني آسمان شاد ميشود مرا به آغوش مي كشد  دل تنگ توام راست مي گويم دلم تنگ شده ، مي آيي؟ .اين امدن فرق مي كند.مي داني .بيا. در غروب يكی از همین روز ها . در تیرماه . وقتي كه هواي خانه پر از بوي رازقي و شب بو و ياس است.آرام و آهسته.بي آنكه كلامي بگويي.بيا. از راه برس. مثل نسيم كه پيش از آنكه فكر كني روي پوستت مي نشيند.بيا. بي خبر بيا. مثل رگبار بهاري. كه تا چشم بر هم بزني لايه اي از شبنم روي پوستت مي نشاند.بيا.از راه برس . آرام و بي خبر. اگر بگويي كه اين گونه خواهي آمد , من قرار مي گيرم. باور كن.فقط بگو كه .هنگام غروب، بي خبر، . آرام  مي آيي . به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار دست در دست هم با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو...به من بگو چگونه است...چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر سینه های شرقی تو سرشار مي كند؟به من چيزي بگو...دلم تنگ توست......دلم تنگ توست ...
چیز زیادی نمی خواهم اتاقی کوچک که از پنجره اش آمیزش فصل با درخت پیدا باشد وقتی که در تو در توی موهای تو گم شده ام و تو از دست های من دانه های انار بر می داری و هوای تو در حرکت باد صورتم را لمس کند اصلا از این به بعد شال گردنم مال باد دستهای تو برای گرم کردن این تن کافیست و تو حساب این همه عشق را به پای من بنویس .
ولی این روزها که باید برای همه روزهایمان تصمیم بگیریم اگر مرا نیمه کاره رها کنی و نیایی نیمی از آن خودی و نیمی از آن من و من همه از آن توام اما وقتی هم که  این چشم بادامی با توست همه از آن توست هرچند که تو بگویی طعم بادام چشم هایت بدجور تلخ است چشم بادامی ! راستی می دانی بزرگترین آرزویم چیست؟ 
این است که تو همیشه آرزو کنی که موهایم زیر سرت باشد و اینکه جیره گندم همه سالهای زندگی ام مال همه مزارع گندم ات ....
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوستت دارم ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/2008/09/post_5.html" />
   <id>tag:www.abadiyat.com,2008://8.112</id>
   
   <published>1387-06-14T20:08:57Z</published>
   <updated>1387-06-19T19:00:27Z</updated>
   
   <summary>پروردگار پاک من : « اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش ! با...</summary>
   <author>
      <name>حکیمه حسنی</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.abadiyat.com/">
      <p dir="rtl" align="right">پروردگار پاک من :
« اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش !
با من بخوان که قامت اندوه بشکند 
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب 
دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است 
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب 
با بوسه های گرم تو من تازه می شوم 
سرشار شادمانی و خالی از التهاب
تن خسته از تمامی این سالهای سخت 
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب 
پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم 
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...
... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
تویی پیاله وخمخانه و شراب !

وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به چشم های تو از پشت کوه خیره خیره به جهان می نگرد و ماه هر شب برای دیدن لب هایت از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟! 
وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای موهای تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های پامیر به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیراهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج مردانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....
کتابها از سر و دوش ا م بالا می رفتند و از گوشه قفسه ها سرک می کشیدند تا زیبایی تو را مشق کنند در سطر سطر سپیدنویسی هایشان !...
دهخدا ایستاده بود بر بلندای جلد چهاردهم لغت نامه اش و داشت چشمهایت را سبر می کرد و دنبال لغتی می گشت که زبان را به زیبایی تو پیوند بزند... اما عقلش را که تو دزدیده باشی هیچ کلمه ای در یادش نمی ماند حتی همان لغت نخست جلد نخستین لغت نامه : آب !...و آب داشت می ریخت روی برگ برگ جلد جلد لغت نامه از چشمهای علامه که چشم تو را دیده بود و علم اش بر باد رفته بود !
بادی نمی وزید !...اما بازی موهای تو ، چنان هوا را مشوش کرده بود که دیوان حافظ ورق خورد و صدای حافظ افتاد به پایت که : 
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد 
رندانه خودش رابرای تو عزیز می کرد ! ... آن قدر که برش داشتی و گذاشتی لای موهایت بچرخد و برود به سفر چین و ماچین و « زان سفر دراز خود ، عزم وطن» نکند که نکند ! ....
من هم که خیلی وقت است بی وطن شده ام ...
تولدت مبارک ...

1. می رسم شبی آخر به آخر راهم ...
نمی دانم چه اتفاقی افتاده است فقط دوست دارم شعرهایم را دور بریزم ، خودم را ،این دو تا فنجان چای را و این تقویم را ...
حس می کنم تو نمی فهمی وقتی که من این همه سردم است و گرمای تو فرسنگ ها دور از من کنار آدمهای دیگر در حال قدم زدن است تو فقط می دانی که من رقص را دوست دارم و آفتاب را و حال اینکه اینجا همیشه ابر است و همه موسیقی ها طعم غریبگی دارد ...
نمی دانم این چه حماقتی است تو همیشه اینجایی حرارتی که پوستم را می سوزاند و من بارها شبانه با تو گریخته ام از این اتاق، اما باز به هیات دخترانه ام باز گشته ام ، بارها دامنم را با میخ به دیوار محکم کرده ام تا همان جا بمانم و عروسک بازی کنم آب نبات چوبی نارنجی ام را پیدا کنم و بدانم که هرگز دنیا بزرگتر از نوک چوب آب نباتم نمی شود ...
گاهی به طرز و حشتاک و گریه آوری به یاد می اورم کسی را که هرگز نبوده ، گاهي به خواب مي‌روم پشتِ ميزي ، رو به پنجره‌اي كه چشم‌اندازش رويا ست ، از كابوسي به كابوسي مي‌غلتم و از ياد مي‌برم كه مرده‌ام ... 
خانه تهی ، و فنجانِ نيمخورده يِ چاي و ديگر هيچ .
2. راهی چنان دراز را چگونه آمده ام با بارانی خاکستر ی و چتری غمگینم ، بی انکه در را بکوبم با هیچ کلامی کنارت نشستم با تو یک فنجان چای نوشیدم به چشم هایت دوباره نگاه کردم یکباره شکفتن همه گیلاس ها را بخاطر آوردم برگریزان همه اقاقی ها و یاس ها ، همه کاغذ پاره ها ی این همه سال را ...
پاییز امسال دوباره می اید زالزالک ها و خرمالو های رسیده باران و بلوط برهنه ، برگهای نیم سوخته چنار و بید و فنجانهای نیم خورده مان روی نیمکت وانگار جهان غیرمن و تو تهی است و ما تنها عاشقانی هستیم که هر عصر روی این نیمکت برای هم غزل های حافظ را می خوانیم ...
اما این روزها آبله گون تنهایم مثل مجسمه ای رها شده در باران در وسط میدانی خلوت در عصر جمعه ای دلگیر ، یا آرزوهای سوراخ سوراخ دختری جوان که انگار تو را زیر این شیروانی کوچک در آغوش می گیرد اما ... اشکهایش گودی های شب را پر نمی کند تمام شب از جانش عبور می کند و در صدایش جا خوش می کند و صدای او به تو نمی رسد ، کنار تو غرق می شوم و تو چیزی نمی بینی ، زنی مبهوت در ایستگاهی ابری ایستاده و ریل های درهم را در ته دقایق تلخ نگاه می کند و سوزنبانی پیر و غمزده فانوس لرزانی را گرد رویاهایش می چرخاند و همه روی استخوان هایش ذوب می شود و شب امشب تمام اتاق های جهان چقدر از تو خالیست اما من از عبور از همه این اتاق های تو در تو ، کنار کشیدن پرده ها و گشودن پنجره ها دوباره ماه را می بینم که چون همیشه بر شانه های تو می ریزد ... می بینی نیستی ولی رو به روی من نشسته ای با چراغ مطالعه ای که در کنار تو می سوزد و عطر داغ گونه های کال تو و رنگ آن تمشک ها که از لب هایت چیده بودم سرخ سرخ آزارم می دهد چراغ را بالا می گیرم تو را به نام صدامی کنم و تنم تبخیر می شود و بر وهم بناگوشت گوشواره هایم میسوزد ، میان پیراهنم تنی نیست و من داغ می شوم آفتاب چون نخی نازک از تنم عبور میکند و باران در کفش های خالی مردانه ات می بارد و من باز چای دم می کنم بوی دارچین و هل از تنهایی ام می گذرد روبه روی آینه می ایستم نه در آینه هیچ کسی نیست که هوای آبی رنگ هذیان هایم را از من بگیرد ، آی بانوی اثیری چگونه روی این نیمکت می نشینی و به زاویه فراموش شده حیاط قدیمی رویاهایت خیره میشوی ، به این لباس های کوچک آبی رنگ بر بند رخت آویخته شده که بوی تن هیچکس را نمی دهد دلخوش کرده ای ؟ 
آی خوب من دوباره رنگ ها را صدا کن تا رو به آسمان این عصرها در خلوت همان پیاده رو دوباره زنده شوم ، دوباره زاده شوم من هیچ نامی را بخاطر نمی آورم تنها می توانم در چهر ه عصر های دلتنگم چشمان تو را بپالم شاید دوباره پاییز تو را بزاید برای بوییدن تنت تا چشم هایت را ببوسم تا تو باسیب های سرخ در باد فرار کنی و مست بخندی...
پشت سایه های عصر می نشینم و رویاهایم را دوباره می بافم شب شده پنجره اتاق را می بندی ، پرده ها را می کشی هوای خانه را عوض می کنی در جستجوی تنهایی زنی که کتابی قدمی ازنیچه را بر زانویش داشت بازوهایش را با ملافه ای سفید می پوشانی باز میروی تمام کلیدها را سه بار در قفل ها می چرخانی با قدمهایی کوچک نزدیک می شوی ودست های پریشانت روی دامنم جا می ماند نگاه می کنی و یکباره شعله زنی میان پنجه های باد میاید تا تو را از آخرین شاخه های برفی اسفند بچیند و عطشش را فرو نشاند آی خوب من دنیا را بی تو چگونه نگاه کنم ؟ 
بر می خیزم دامنی کتانی می پوشم بنفشه ای بر موهایم می زنم تا شاهبانوی زمین باشم از خانه به کوچه می روم و از کوچه به خانه بر می گردم بیهوده گی دنباله دامن بلندیست که با خش خش یکسان شب هایم را صبح می کند ...
3. خسته ام خیلی خسته ...
4. التماس دعا 
5. همین ...
</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عشق شادیست ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.abadiyat.com/2008/08/post_4.html" />
   <id>tag:www.abadiyat.com,2008://8.110</id>
   
   <published>1387-06-10T02:55:47Z</published>
   <updated>1387-06-12T03:57:35Z</updated>
   
   <summary>عشق شادیست عشق آزادیست عشق آغاز آدمیزادیست من به تو عادت کرده ام یا عاشق ات شده ام ؟ منطقم خودخواهانه نیست دگر خواهانه است ... حسم ایستا نیست جوشش دارد جستجو نمی خواهد کشف لازم ندارد با اتفاقات روز...</summary>
   <author>
      <name>حکیمه حسنی</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.abadiyat.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[عشق شادیست 
عشق آزادیست 
عشق آغاز آدمیزادیست
<img alt="ba%20to.jpg" src="http://www.abadiyat.com/ba%20to.jpg" width="300" height="202" /><img alt="tanha.gif" src="http://www.abadiyat.com/tanha.gif" width="300" height="202" />
من به تو عادت کرده ام یا عاشق ات شده ام ؟
منطقم خودخواهانه نیست  دگر خواهانه است ... حسم ایستا نیست جوشش دارد جستجو نمی خواهد کشف لازم ندارد  با اتفاقات روز به روز  بیشتر  دوستت دارم . یک شاخه گل سرخ ، بوسه بی هوا ، پیشنهاد یک مسافرت ناگهاني دونفره ، يك وعده ناگهاني ناهار فارغ از همه دنيا ، و از همه مهمتر بيان جمله كوچك صميمي  و معصوممان …
من ، میز جای خالی تو ، چای پنجره و این همه بغض ...
بگو این عشق است یا عادت؟
كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، هميشه سبز! 
هميشه خورشيد! 
هميشه ماه!

شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.

بي تو 
من
تنها خيال واره تو هستم
و اين خود همه چيز است! دوست داشتن تو با چیزی بیش از عشق...
تو خاطره عهد الست منی تو را پیش از اینها در دشت های طلایی خورشید دیده ام ، در باد با همین چشم های وحشی ، تو را با همین اراده و دست ها ی مهربان ، تو را پیش از تو در خود دیده ام .
امروزها خیلی دیر است و تو هنوز نیامدی تنهایی در اتاقم بالا و پایین می آید هنوز جا نیفتاده ، هنوز آرام نگرفته می ترسم تنهایی تمام اطاق را فرا گیرد و تو دیگر نیایی ، می ترسم تند تند در اتاق قدم می زنم ، شاید چاره دیگری هم نیست وقتی تنهایی  اینگونه در اطاقم پهن می شود ، وقتی خودش را در تمام سوراخهای اطاق جا می دهد به طرف پنجره می رو م پنجره را به یکباره باز می کنم تا باد بیاید و آفتاب وزاده شود دخترکی از لای لباسهای قرمز و گلیم رنگی عکس ها و پوسترهایی که تو دوست داری  و صورتهای رنگ شده  و کتابهایم شاید شاید از بین تمام تنهایی اطاق دخترکی نو زاده می شود و ترانه ای برای زمین ... 
اما حالا دیگر خیلی دیر است و اگر نیایی من برای به خواب رفتن نقشه می کشم برای قرصهای قایم شده در کشو برای موهای خاکستری ام 
****
حرف آخر..
دوستت دارم 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>

</feed>
